Monday, July 28, 2008

How is life going on?

Hi every body!
Long time no see!

I must admit, that it was me, who was lazy, 'coz the others have been updating even during the semester. In my case, I was really in lack of time, even for common life problems, such as shopping. (Don't worry my uni, RWTH Aachen, is well known for "killing our holidays" )There was only one friend, who was hearing from me incessantly, which was also a kind of compensation against everyday life problems.



Did you know that I can cook?!?!

What was going on during last 5 months:
I have the feeling, that it's becoming my habit, only updating during my exam-time, which is right now. Last week I wrote "successfully" my first exam, and now I am preparing my self for the next ones, which I'll write in the next weeks. Accordingly, I was feeling: "okay, it's time to write some thing!" and I am doing like this.

My second semester was really full. Without wanting to exaggerate, I learned how it is possible to work 16 hours a day, even at weekends. I wrote a 15 page paper for my seminar, which is in September and I'll participate in a research project for 6 weeks. The project is about P2P, more on that later.


Artificial Intelligent:
My seminar is about reinforcement learning in artificial intelligent. I taught to write a bit about it:

Imagine there is a robot, beside the hardware it also needs a software, which is written by a programmer. The software is responsible for how the robot will "behave". To make it easier, let us imagine the robot already disposes some important functions, such as "watching" the world or taking actions, what ever these actions are.

One of the main points is, that the programmer can never tell the robot what to do in all possible situations, hence the robot has to learn. There are different types of learning: some time there is a teacher there, which can tell the robot which actions are good and which not.

Imagine a robot playing football. It can run and shoot, it knows also the rules of the game, but that's not enough for playing football. So the robot must learn how to play. After each action the robot can be told, whether its action was correct or not, this kind of learning is called super-wised, but what if there is no teacher who tells the robot, "nice move" or "it was not fast enough"?

Here helps reinforcement learning, in this kind of learning, the robot must make a strategy out of his experience, which is called reinforcement or reward. For example, our robot now plays ping pong: After making one point, the robot will try to remember how he played and so make a good strategy of making profitable actions.

I was dealing with this subject for the last 3 months, and my first paper will be published in one month, maybe I'll put it here, so you can take a look at it. But it's more abstract than I wrote here and there are also some algorithm.


Well I hope to find more time to write here.


*************

سلام

خیلی وقت بود از من خبری نبود. که علتش بر می گرده به ترم ‍پر مشغله من. واقعا جای سر خاروندن هم نبود. صبح تا شب کلاس. شب تا صبح انجام تمرینات و اماده کردن یه سری پروژه عملی.

تو این ترم کلی یاد گرفتم که چی جوری با وجود کمبود خواب تمرینات رو با کیفیت انجام بدم. در حال حاضر هم در دوران امتحانات بسر می برم که اگه همه چیز خوب پیش بره 2 هفته دیگه قسمت اولش به پایان میرسد.

یک ماه دیگه یک سمینار می دم درباره یکی از روش های یاد گیری در هوش مصنوعی که در بالا مختصری ازش رو نوشتم.


مهمتر از همه این است که من در طول این مدت کلی آشپزی یاد گرفتم و الان داره از هر انگشتم یه هنر میباره. در عکس بالا دستپخت امروز من رو مشاهده می کنین. فکر نکنین خیلی ساده است برای خودش یکی از پیچیده ترین هنر های دنیاست. چون حتا سرخ کردن سوسیس هم روش داره...


راستی تو این چند وقته با تمام کمبود وقتی که بود یک دوست باعث شد چند بیتی هم شعر بخونم:

.............
چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.

و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند
..............

Thursday, March 13, 2008

Restaurant

امروز باید می رفتم پیش یه شرکتی در حومه آخن و برای همین شب قبلش رفتم با قطار خونه بابا اینا که ماشین رو وردارم.


و صبح کله سحر که به وقت من همون ساعت ۸ صبح میشه به سمت آخن حرکت کردم. ۳ ربع بعد رسیدم به حوالی شهر و طیق راهنمایی Navigation از اتوبان خارج شدم و وارد یه جاده فرعی شدم که دور و ورش خیلی سرسبز بود. داشتم از رانندگی در این جاده پر پیش و خم لذت می بردم که یهو سر یه پیچ رستورانی توجه ام رو جلب کرد.


در واقع اینکه به فارسی نوشته بود ٬رستوران٬ برام خیلی جالب بود. خوشحال از اینکه یه رستوران ایرانی دنج کشف کردم تصمیم گرفتم برم ببینم توش چه خبره...


به همین منظور ترمز دستی رو مهکم کشیدم؛ فرمان رو با تمام قدرت و سرعت چرخوندم و یه دور در جا تو جاده زدم و آمدم جلوی رستوران پارک کردم. (البته همین الان موقع نوشتن به این نتیجه رسیدم که دور درجا زدم ولی در واقعیت کاملا مثل انسان های متمدن دور زدم یعنی اول راهنمای سمت راست رو زدم. بعد به کنار خیابان رفتم کلی صبر کردم که از هیچ طرف ماشین نیاد و در نهایت با سرعت لاکپشت دور زدم. )


تمی دونم چرا آن موقع از روز یعنی ساعت ۹ صبح رستوران بسته بود. با این حساب تمام مشتری هایی که در این زمان می خواستن نهار بخورنند رو از دست می دادتد.


یکم که از پنجره ها به داخل نگاه کردم دیدم رستورانش دنج هست ولی اصلا ایرانی نیست بیشتر می خورد یه رستوران کاملا معمولی آلمانی باشه. احتمالا فقط صاحبش ایرانی بوده و این تابلو هم جهت مزاح بوده.



نکته مثبتی که داشت این بود که کلی یاد خاطرات جاده عباس آباد و رستوراناش افتادم.


در ضمن عکسی که گذاشتم روش کار شده بود برای اینکه به شما این حس رو بده که آلمان کشور خوش آب و هوایی است.

به خاطر اینکه در این چند هفته که پیش بابا اینا هستم دچار وژدان درد نشم عکس اصل رو هم می زادم:




++++++

راستی این عکس هم مربوط میشه به پست علمی تخیلی قبل که جهت رفع خستگی بعد از امتحانات نوشته شد:

Thursday, March 6, 2008

Love is a big deal!


In three languages: Persian - Deutsch - English

چشام هنوز بسته بودن ولی یه حسی بم می گفت صبح شده. از طرف دیگه هنوز ساعتم زنگ نزده بود و این خودش دلیل کافی برای ادامه دادن به خواب شیرین بود. مدتی بعد یه حس خوب و عجیبی که تمام وجودم رو فرا گرفته بود بم گفت بهتره بیدار شی.

هر چی فکر می کردم یادم نمی آمد دیشب چه اتفاقی افتاده بود و شاید اصلا ساعتم رو کوک نکرده بودم که بخواد زنگ بزنه.


با همان چشمای بسته یهو حس کردم لباس خواب تنم نیست و این شوک باعث شد لای چشامو باز کنم ببینم اطرافم چه خبره. و این خودش منتهی شد به یک شوک شدیدتر.


چون دو تا چشم سبز رو دیدم که دقیقا به چشم های من خیره شده بودند. هر چی به مغزم فشار آوردم که صاحب این دو تا چشم کی هستش و چی جوری به اتاق من اومده جوابی دریافت نکردم. به این نتیجه رسیدم که این اصلا اهمیتی نداره مهم این بود که اون چشما داشتن به من نگاه می کردن و از آن مهمتر تو این دنیای نامرد این دوتا چشم فقط فقط به من نگاه می کردند.


نمیدونم چرا و چی جوری ولی این چشما داشتن یه حس محبت بی نهایتی رو به من منتقل می کردن که تا ان موقع نمی شناختم. دیگه خواب از سرم پریده بود. تصمیم گرفتم خودم رو دیگه به خواب نزنم و و پاشم. منم هم باید پاسخ این محبت رو می دادم منم باید با یک نگاه هزار حرف ناگفتمو می زدم.



با رضایت فرد مورد نظر یه عکس ازش گذاشتم اینجا تا شما هم اسرار چشم هایش رو ببینین. آیا به من حق نمی دین؟ (در صورتی که لینک کار نمی کنه. برین به پست بالا.)



وقتی که تو تختم راست نشستم متوجه شدم این چشمها مال کیه و شب گذشته مثل فیلمی از جلوی چشمم گذشت. از خستگی یادم رفته بود کامپیوتر رو خاموش کنم. در همین لحظه بود که واقعیت تمام وجودم رو فرا گرفت. تازه یادم اومد که من در تمام عمرم هیچ قت لباس خواب تنم نمی کردم و همیشه با همان شلوار لی می خوابیدم. و اینکه این حس بی نهایت خوب مربوط به پایان یافتن دوره امتحانات بوده و اینکه چند وقت دیگه عید نوروز میشه. علت تازگی این حسم هم به خاطره این بود که این ترم اول دانشگام هست.


*****

Meine Augen waren noch zu, aber ich spürte, dass es in der frühen Morgenstunde war. Der Wecker hatte noch nicht geklingelt, was mich ermutigte meinen süßen Schlaf fortzusetzen. Ein unglaublich gutes Gefühl ließ mich nicht weiter schlafen. Je mehr ich zu erinnern versuchte, was gestern Nacht passiert war, desto weniger erinnerte ich mich. Hatte ich überhaupt den Wecker gestellt, fragte ich mich.


Noch mit geschlossenen Augen merkte ich auf einmal, dass ich keinen Schlafanzug an hatte, dass schockte mich, zugleich machte ich meine Augen ein kleines bisschen auf, was anscheinend ausreichend war, um einen weiteren aber diesmal angenehmen Schock in mir hervorzurufen.


Ich erblickte zwei wunderbar grüne Augen, die mich anschauten. Der Versuch, mich daran zu erinnern, wessen Augen diese Waren, und wie zum Geier, die in mein Zimmer rein gekommen waren, schlug fehl.

Ich entschied mich, dass dies keine Rolle mehr spielen sollte, es war wichtig, dass diese Augen nur mich und wenn ich sage nur mich, dann meine ich in der ganzen Welt nur mich anschauten.


Weiß nicht, wie diese Augen dieses wunderbares Gefühl, die ich bis dahin nicht gekannt habe, auf mich übertragen konnten. Ich war jetzt allmählich wach und wollte aufstehen, ich musste diesen Blick mit meinem erwidern, mit einem wortlosen Blick, der auf die selbe Art und Weise, mein inneres Gefühl wieder spiegelt.


An dieser Stelle ist es angebracht, euch ein Bild von diesen wunderbaren Augen zu zeigen. Keine Sorge sie weiß Bescheid.


Als ich auf meinem Bett saß, wusste ich sofort wem die Augen gehörten. Die gestrige Nacht spielte sich live vor meinen Augen ab, vor Müdigkeit hatte ich glatt vergessen den Monitor auszuschalten.


Diese bittere Ernüchterung machte mir bewusst, dass ich in meinem ganzen Leben noch nie mit Schlafanzug geschlafen hatte, warum sollte ich es heute Nacht getan haben!?!


Aber dieses unglaublich süßes Gefühl, woher denn das. Naja , dass war offensichtlich wegen des erfolgreichen Abschluss der Klausurphase. Zumindest hatte ich alle Klausuren mit akzeptablen Noten bestanden :D

Dazu noch ist ja bald das iranische Neujahr...

Und warum war mir dieses Gefühl neue, das ist ja wohl sehr einfach, hallo das ist doch mein erstes Semester, also konnte ich das Gefühl vorher gar nicht gekannt haben.



*****

My eyes were still closed. I could feel the smell of an early morning, but decided to wait for my alarm clock and wanted to continue my sweet sleep. A delightful feeling didn't let me sleep. Trying to remember what has happened last night wasn't successful. I don't know why, but it was also weird that I couldn't remember me setting the alarm-clock


Still with closed eyes, I realized, that I wasn't wearing any pyjamas, I don't know why, but it was a shock to me, which made me to open my eyes a little bit.


You would never believe me what I saw, even to me was it a surprise, a good one. I saw two terrific green eyes, which were staring at me. I gave up the try to find out, whose eyes were these. It was irrelevant, because these wonderful eyes were staring at me, and only at me.


I don't know how it was possible, that these eyes could transfer such a delightful feeling to me, one which I didn't use to know until this day. I thought, it's now your turn, you must show all you feel through your eyes.


At this point I want to let you to take a look at these eyes. Don't worry she knows about my weblog. (If the link doesn't work scroll down, you will find the same picture in the new post.)


Sitting on my bed, I realized at once whose eyes these were. Last night I was so tired, that I had forgotten to turn off the monitor.


It was the bitter disillusion, which let me remember again, that I had never ever slept with pyjama, why should I had done it last night?!


And what about this delightful feeling. It was obviously the fact, that I had done well at all my exams of this semester, which gave me this feeling. And furthermore there will be soon the persian New year...

And why was it new to me? This one was easy: Because it was my first semester at all.


Monday, March 3, 2008

Windstorm

این روزها کار من شده تو خونه موندن و از صبح تا شب ٬تلاش کردن٬ برای درس خوندن.

نمی دونم چرا تو همین جور ایام که هر دقیقه اش می تونه سرنوشت ساز باشه آدم یاد بده کاری یاش یا آرزوها و ایده های قدیمیش میوفته...


من این قدر که تو این مدت ایده های جالب به ذهنم رسیدن در طول یک سال گذشته نرسیده بود. فکر کنم اگه بتونم یه راهی کشف کونم که مغزم همیشه زیر استرس امتحان باشه خیلی سریتر پله های ترقی رو طی کنم. شایدم مغزم بعد یه مدت از شدت استرس زیاد بترکه...


جمعه

طبق معمول ساعت 8 صبح با هزار زحمت و کلک از خواب بیدار شدم. برای اینکه فکر خوابیدن از کلم بره بیرون باید به مغزم اکسیژن می رسوندم. چون کافیه یکم فعال بشه اونوقته که هول (شاید هم حول) امتحان بی خوابت می کنه. برای همین پریدم پای پنجره. کاملا بازش کردم و یه چندتا نفس عمیق کشیدم. ولی این بار بیشتر از همیشه طول کشید تا چشمام کامل باز بشن ولی دقیقا موقعی که این اتفاق افتاد با این صحنه که تو عکس پایین می بینید مواجه شدم.




برای اینکه ببینید در حالت معمولی با چه صحنه ای روبرو می شوم عکسی هم از یه روز معمولی گذاشتم.


این شد که یک ساعتی به این گذشت که اگه آدم تو این هوای مه آلود با چتری از آسمان بیاد پایین چی جوری می خواد جهت یابی بکنه و آیا امکانش هست به ساختمان ها نخورد...



این جریان مال اولین روز توفان بود که هنوز شدت باد بالا نبود. می دونین که آخره هفته المان یه توفانی آمد که خدا رو شکر خرابی زیاد به بار نیاورد. خلاصه توفان آخر هفته اوجش بود و ما هم طبق توصیه های ایمنی از خونه بیرون نیامدیم. امروز که داشتم روزنامه می خوندم یه خبر درباره Lufthansa نوشته بود که بی ارتباط با تفکرات من نبود با این تفاوت که به جای آدم با چتر آدم تو هواپیما بود.

ایرباس می خواسته هنگام توفان در فرودگاه هامبورگ بشینه و در تلاش اول نا موفق بوده ولی بار دوم موفق شده. ویدیویی که مربوط به این خبر بود واقعا تکان دهنده بود.


.


در ادامه هم ویدیو هم چند عکس از ویدیوی این حادثه گذاشتم.








آدم واقعا حیرت می مونه که باد چی جوری این هواپیما را مثل اسباب بازی تکان میده.







Monday, February 25, 2008

Santoor



چرا قلب ادم گاهی کنترل مغز رو به عهده می گیره و کار خودش رو از پیش می بره؟


چند روزه دلم هوای تهرون رو کرده. دلم می خواست می تونستم الان در در کوچه های محله مان در تاریکی شب قدم می زدم و نسیم باد رو در چهرم احساس می کردم همون نسیمی که بوی وطن میده و دل آدم رو آروم میکنه.


به مردم تو کوچه و خیابان نگاه می کردم و مثل عادت همیشگی از این تعجب می کردم که این مردم با داشتن این همه مشکلات چی جوری می تونن رو لبهایشان لبخندی جاری کنند و خوش و بش کنند. برم پارک و به اونایی که مشغول تفریحن نگاه کنم به جوانایی که گاهی از ته دل ریسه می رند به دختر پسرهایی نگاه کنم که کنار هم قدم می زنند و با نگاهاشون هزار تا حرف با همدیگر ردوبدل می کنند. برم یه میدون شلوغ و به تیپ های عجیب غریبی که جوانها می زنند نگاه کنم.


دلم می خواست می رفتم درکه روی یکی از تختهای زیر درخت دراز می کشیدم و به آسمان ذل می زدم.

چرا مغز آدم نمی تونه به قلبش بگه الان موقع این فکرا نیست؟ چرا مغز آدم نمی تونه آهنگ علی سنتوری رو خاموش کنه و بره سراغ زندگیش؟


\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/



دیشب فیلم سنتوری رو دیدم ساخته داریوش مهرجویی همین جوری که تو این مقاله نوشته یه شاهکار سینمای ایران که با وجود امکانات محدودش چنین فیلم های زیبایی رو خلق می کنه.


یه فیلمی که با دیدنش تازه می فهمی که بله قلب تو هم که فکر می کردی خاموشه هنوز داره می زنه و صدای تالاپ تالاپش این اطمینان رو بت می ده که تا چند وقت دیگر هم به همین شدت خواهد زد.


باید بگم از بازی بهرام رادان و گلشیفته فراهانی بسیار لذت بردم مخصوصا سکانس عروسی که خیلی جالب بود. فکر کنم اسم این دو بازیگر ایرانی دیگه یادم بمونه.


و شاید این فیلم به این موفقیت نمی رسید اگر محسن چاووشی صدایش رو در اختیار ٬علی سنتوری٬ نمی گذاشت.‌ (می بینید با این فیلم یه خواننده جدید ایرانی هم کشف کردم.)



رفیق من سنگ صبور غم ها ------------ به دیدنم بیا كه خیلی تنهام
هیشكی نمی فهمه چه حالی دارم ------ چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها ------------- خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی ---------- پیر شدم پیر تو ای جوونی



راستی جواب معمای پست قبل عشق است.